|
سکوت محض
وب نوشته های شخصی محمد صفاری
| ||
|
[ دوشنبه 24 بهمن1390 ] [ ] [ محمد صفاری ]
سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدن پول می گیرد.
احمد شاملو [ پنجشنبه 22 دی1390 ] [ ] [ محمد صفاری ]
سلام حادثه ی تلخ مرگ مادر و فرزند غرق شده در جوی آب در خیابان بجنورد رو به همه ی بجنوردی ها و هم وطنانم تسلیت عرض می کنم. به عنوان یک ایرانی مراتب نفرت و انزجار و تاسف خودم رو از عملکرد بعضی از مسئولین بی کفایت شهر بجنورد که مسبب این اتفاق تاثر بار بوده اند اعلام می کنم. این روزها نه تنها کسانی که مثل من مدیریت خوانده اند بلکه همه ی مردم از سوء مدیریت حرف می زنند. هرکس به زبانی این احساس خودش رو بیان می کنه. واقعیت این است که تا زمانی که بعضی از مسئولین ما (در هر مسئولیت و مقامی که باشن!) بر اساس روابط و ضد و بند های سیاسی و تعلقات جناحی و بقیه ملاک های اشتباه انتخاب شوند ما باید نه تنها هر چند ماه که هر روز منتظر چنین حوادثی باشیم. دوس داشتم از بین این همه مسئول! یک نفر احساس مسئولیت می کرد و نه به عنوان مقصر اصلی این حادثه، بلکه به خاطر احترام به این خانواده مصیبت زده و احترام به مردمی که این روزها امنیت روحی روانی آن ها آسیب دیده است از سمت خود استعفا می کرد و نشان می داد این مردمی که ادعا می کنید برای خدمت به آن ها از هیچ کاری دریغ نمی کنید اینقدر برایتان مهم هستندکه ... بگذریم. دیروز عمداً مطلبی ننوشتم. اینقدر عصبانی بودم که اگر دست به نوشتن می بردم احتمالاً امروز به علت توهین به مسئولین .... باز هم بگذریم. ولی یک لحظه فکرکنید۲-۳ روز پیش در مراسم "خاله شادونه" ۳ دختر زیر دست و پا جان خود رو از دست دادند و دیروز در بجنورد... باور کنید (مسئولین ناتوان و بی عرضه) باور کنید ما از فردا می ترسیم!! [ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ ] [ محمد صفاری ]
[ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ ] [ محمد صفاری ]
در همه دیر مغان، نیست چو من شیدایی
[ یکشنبه 24 اردیبهشت1391 ] [ ] [ محمد صفاری ]
سلام امروز اول صبح که رفتم دخترم فرزانه رو از خواب بیدار کنم دیدم یک برگه بالای سرش گذاشته، روش نوشته بود: خدایا دوستت دارم خدایا مرسی خدایا دستت درد نکنه و زیرش کوچولو نوشته بود: به خاطر بابا و مامان و فائزه منم که احساساتی! نشستم بالا سرش و کلی به چهره معصومش نگاه کردم... اول هفته است. برای همه ی شما دوستانم و همه ی هموطنانم و برای همه ی مردم دنیا آرزوی زندگی خوش، خبرهای خوش، سلامتی و شادابی می کنم و میگم: خدایا دوستت دارم خدایا مرسی خدایا دستت درد نکنه... [ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ ] [ محمد صفاری ]
در این زمانه بی های و هوی لال پرست
[ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 ] [ ] [ محمد صفاری ]
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند و تماشای تو زیباست اگر بگذارند دل آواره من این همه آواره مگرد خانه دوست همینجاست اگر بگذارند من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند! غضب آلوده نگاهم مکنید ای مردم دل من مال شماهاست اگر بگذارند [ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ] [ ] [ محمد صفاری ]
شازده کوچولو، اثر آنتوان دو سنت اگزوپری
[ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ ] [ محمد صفاری ]
آخرین گرگ پیر در دشتی پر از انبوه رفتگان اینبار زوزه خواهم کشید برگردید، بی شما توی بیشه میترسم یوسفت را نگرد من خوردم، های یعقوب پیر، پیراهن ـ پارهها را به بادها بسپار، بس کن ای پیله پیشه می ترسم پدرم رستم است میترسم، مادرم چشمهاش سودابی است باز هم چاه و حیلههای شغاد. از برادر همیشه میترسم این روایت چقدر لرزان است، اینکه من عاشق تو خواهم شد پرده را باز میکنی، خوب است. میرسی پشت شیشه. میترسم. پلک تا میزنی جهانم را التهابی غریب میگیرد میشود بیشتر نوشت اما از بروز کلیشه میترسم مهدی زارع [ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ ] [ محمد صفاری ]
دوستان عزیزم سلام امروز تصمیم دارم درباره یک موضوع مدیریتی جالب صحبت کنم. موضوعی که شاید با آنچه که در ذهن من و شما میگذره تفاوت داره. صحبت درباره ی "مدیریت آهسته" است.
نمی دونم این واژه رو تا به حال شنیده اید یا نه. من سعی می کنم تا در این پست به این موضوع بپردازم و برای این هدف بدون مقدمه! و به عنوان مقدمه! خاطره ای رو نقل می کنم از دوست و استاد عزیزم جناب آقای باقرزاده " معاون محترم وزیر": ... ادامه مطلب [ یکشنبه 17 اردیبهشت1391 ] [ ] [ محمد صفاری ]
[ شنبه 16 اردیبهشت1391 ] [ ] [ محمد صفاری ]
[ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ] [ ] [ محمد صفاری ]
دوستان عزیزم، سلام روز معلم رو به همه ی همکاران عزیزم تبریک عرض می کنم، آرزو می کنم همیشه آموزگار باشیم. شاید سوال کنید خوب ما که آموزگار هستیم نمیشد آرزوی قشنگ تری بکنی؟ ولی راستش من امسال زیاد نتونستم روز معلم رو با نشاط به همکارانم تبریک بگم. به بعضی ها اس ام اس (پیامک!) دادم. به بعضی ها زنگ زدم. ولی بعضی ها رو هم دیدم و خودم رو به اون راه زدم، انگار که اصلاً یادم نبوده که روز معلم اومده! وقتی به رفتار و اعمال و تصمیمات و قضاوت ها و نگاه ها و برخوردهای بعضی ها نگاه می کنم احساس می کنم خودشون دیگه دوس ندارن معلم باشند. اون ها فقط حقوقشون رو از آموزش وپرورش می گیرند و به جای معلم، حالا شدند "رییس" یا "بازرس" یا خوش بینانه اش "کارمند". خوب چه دلیلی داره من به این دوستان تبریک بگم؟؟ بگذریم. یه مقدار این نوشته هام ازش بوی عصبانیت میاد. شاید علتش این باشه که امسال احساس خوبی ندارم. هرسال در اداره کل صبح روز ۱۲ اردیبهشت با یک شاخه گل و یک شیرینی از ما پذیرایی می شد. مراسم نسبتاً خوبی بود. حداقل همه ی همکاران دور هم جمع می شدیم و یک نشاط "کوچولو و فانتزی" داشت. دیروز که اومدیم اداره و فکر می کردیم قراره مثل سال های گذشته مراسم خاص اجرا بشه دیدیم ، ... بگذریم، خبری نبود و آرام رفتیم داخل اتاق نشستیم. دو سه نفر از همکاران به من تبریک گفتن و ... در مقاله ای که با عنوان "مدیریت معنوی" در روزنامه ی خراسان چاپ کردم اشاره ای داشتم به اینکه نهایتاً در آنچه که ما برای دوستان، همسر، همکاران و ... انجام می دهیم تا نشان دهیم که برای آن ها ارزش قائل هستیم مهم این است که رفتار ما منجر به ایجاد یک "احساس خوب" در آن ها شود. ولی امسال و در روز معلم این احساس خوب در ما (و شاید فقط در من) به وجود نیامد. دیروز دانش آموزان همسرم که در پایه اول تدریس میکنه براش هدایای مختلفی آورده بودند. ولی وقتی ازشون سوال کردم به نظرت کدوم یک از این هدایا برای تو قشنگ تره؟ نامه یک دانش آموز سال گذشته رو که الان در پایه دوم در همون دبستان هست رو به من نشون داد. یک نامه کوچولو که در اون نوشته بود "معلم عزیز پارسال من، خیلی دوست دارم" و این یعنی ایجاد یک "احساس خوب" وجالبه که دانش آموز ۸ ساله یادگرفته که قدردان معلم سال گذشته ی خودش باشه. یاد گرفته که ما نباید زحمات دیگران رو که الان با ما نیستند فراموش کنیم...(قابل توجه بعضی ها!) الان که دارم این نوشته رو به پایان می رسونم به این فکر می کنم که آیا برای ایجاد "یک احساس خوب" در دوستان و همکارانم کاری کرده ام؟ بهتره یک زنگ بزنم به خانم امین زاده "مدیر اسبق نمونه دولتی ایمان" که بیمار هستند و دو ساله که از جمع ما خارج شدند. برای این مدیر پرتلاش و زحمت کش آرزوی سلامتی می کنم. شما هم دعا کنید.
[ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ] [ ] [ محمد صفاری ]
برپا ... آقا اجازه...، ما شما را "دوست داریم"
[ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ] [ ] [ محمد صفاری ]
یادهایت به یادم می اندازند که چقدر انسان می تواند تنها باشد و نباشد! چقدر خوشبختند آنها که یادشان با توست... که به یادشان می آوری... که وقتی تو صمیمانه بیادشان هستی دیگر تنها نیستند... به همشان حسودی میکنم... نه، غبطه می خورم! پنجره هایت اما خوب و درست نگاه کردن را یادآوری ام می کنند... پنجره هایی که رو به آفتاب و بهار و گنجشکها و مورچه ها و... باز می شوند. کاش پنجره ای رو به دلتنگی باز میکردی تا بدانم چقدر می توان دلتنگ تو بود... چقدر می توانی پشت پرده های ابهام بر عالم و آدم بتابی و برگهای زرد و خسته ام را نادیده بگیری... به مورچه ها و گنجشکها و خاطرات کودکی و زخم زانوهایت هم غبطه می خورم... نه، حسودی میکنم! [ سه شنبه 12 اردیبهشت1391 ] [ ] [ محمد صفاری ]
"ایوان فدوروویچ این را با خشمی تمام گفت و با نیتی آشکار به او فهماند که از هرگونه طفره رفتن و کنایه گویی بدش می آید و قصد دارد دستش را رو کند. چشمان اسمردیاکف را برق نفرت روشن کرد. با چشم چپ چشمکی زد و با تأمل همیشگی، سکوت کرد. انگار می گفت: "می خواهی همه چیز روی دایره ریخته شود ، بسیار خوب، بگیر" (برادران کارامازف - داستایوفسکی) [ سه شنبه 12 اردیبهشت1391 ] [ ] [ محمد صفاری ]
اما کم و بسیار ! چه یک بار چه صدبار تسبیح تو ای شیخ رسیده ست به تکرار سنگی سر خود رابه سر سنگ دگر زد صد مرتبه بردار سراز سجده و بگذار از فلسفه تا سفسطه یک عمر دویدم آخر نه به اقرار رسیدم نه به انکار در وقت قنوتم به کف آیینه گرفتم جز رنگ ریا هیچ نمانده ست به رخسار تنهایی خود را به چهار آیینه دیدم بیزارم و بیزارم و بیزارم و بیزار ای عشق مگر پاسخ این فال تو باشی مشت همه را باز کن ای کاشف اسرار [ دوشنبه 4 اردیبهشت1391 ] [ ] [ محمد صفاری ]
[ یکشنبه 3 اردیبهشت1391 ] [ ] [ محمد صفاری ]
من با تو گم کردم تمام اصفهانم را تا عاقبت پیدا کنم نصف جهانم را تا لشگر تاتار تو در چارسوی من ویران کند پس مانده های اصفهانم را دژهای کوهستانی ام را باز بگشاید غارت کند گنجینۀ بی پاسبانم را بر باد خواهم داد بر این باروی ویران از چنگ چنگیز تو مغز استخوانم را تا نقشهای بکر اسلیمی گیسویت از نو بپوشاند رواق ابروانم را در خود بپیچان باز باباطاهر عریان! مثل دو بیتی بازوان ناتوانم را من مانده ام بیدار پشت پلک های تو تا وا کنی دروازۀ نقش جهانم را. (زینب چوقادی) [ یکشنبه 3 اردیبهشت1391 ] [ ] [ محمد صفاری ]
[ چهارشنبه 30 فروردین1391 ] [ ] [ محمد صفاری ]
[ دوشنبه 21 فروردین1391 ] [ ] [ محمد صفاری ]
دیدن مردم از نگاه شما چشمهایی نجیب می خواهد هر لباسی که قدتان بشود وصله هایی اریب می خواهد آشناتان که نان شب را با نرخ امـ.......روز می برد خانه کوچه های غریب شهر شما نانوایی غریب می خواهد ایندو تا چشم مال اینجا نیست مال تسبیح و مهر و سجاده بهترین چشمها برای شما دختری نا نجیـ.......ب می خوا هد توی آیینه خیره ام شاید شکل عیسی مسیح می بینم مثل او ارث مادری دارم این مسیحا صلیب می خواهد!
[ دوشنبه 21 فروردین1391 ] [ ] [ محمد صفاری ]
[ دوشنبه 21 فروردین1391 ] [ ] [ محمد صفاری ]
چند روز است شهر، بارانی ست یک نفر گریه کرده از ظهر ِ ... باز آهنگ شاد می خوانـَد وسط کامپیوترت «شهره» توی دستم تفنگ قلابی ست فکر ایجاد چند تا حفره! [می دونم که قافیه غلطه امّا به خدا رو جعبه ی کلوچه ها رو دیوارای کوچه ها واسه ت پیغوم گذاشتم که] خسته ام از جهان ماشینیت عشق بازی پیچ با مهره... دکتر سید مهدی موسوی [ شنبه 19 فروردین1391 ] [ ] [ محمد صفاری ]
[ پنجشنبه 17 فروردین1391 ] [ ] [ محمد صفاری ]
... زندگی حتی وقتی انکارش میکنی حتی وقتی نادیدهاش میگیری، حتی وقتی نمیخواهیاش از تو قویتر است. از هر چیز دیگری قویتر است. آدمهایی که از بازداشتگاههای کار اجباری برگشتند دوباره زاد و ولد کردند. مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانههایشان را دیده بودند،دوباره دنبال اتوبوسها دویدند، به پیش بینیهای هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند. باور کردنی نیست اما همین گونه است. زندگی از هر چیز دیگری قویتر است... من او را دوست داشتم [ پنجشنبه 17 فروردین1391 ] [ ] [ محمد صفاری ]
"مجری مراسم احمدی نژاد را با عنوان سالار ساده زیست عدالت ایران زمین معرفی کرد.کوروش نمادین بر روی سن رفت و رو به جمعیت و مقابل احمدی نژاد زانو زد و پس از آنکه احمدی نژاد چفیه ای را بر گردن او انداخت از منشور نمادین حقوق بشر رونمایی کرد.سپس یکی دیگر از هنروران در نقش کاوه آهنگر وارد سالن شد و با در دست داشتن نیزه ای که پرچم چرمی کاوه روی آن قرار داشت مقابل احمدی نژاد زانو زد و رئیس جمهور چفیه دیگری را روی گردن کاوه آهنگر انداخت. همزمان با این کار و موسیقی حماسی ای که نواخته می شد افرادی که لباس قومیت های مختلف ایران را بر تن داشتند روی سن حاضر شدندو بعد از ان یک هنرور با لباس بسیجی روی سن رفت و پرچم مقدس جمهوری اسلامی ایران را به اهتزاز در آورد و بعد از آن تکبیر گفت. او سومین نفری بود که احمدی نژاد چفیه بر گردنش انداخت" خبرگزاری فارس/۲۱/۶/۸۹/شماره خبر:۸۹۰۶۲۱۱۵۶۸ [ چهارشنبه 16 فروردین1391 ] [ ] [ محمد صفاری ]
خستگی را بهانه ای کن تا ، پیش از آغاز راه بنشینی گاهی از عرف ها فراتر باش ، خنده کن لحظه ای که غمگینیپشت کن روبه روی آیینه ،با خودت قهر کن هر از گاهیدست از روزمره گی بردار، فرض کن آنچه را نمی بینیزخم یک اتفاق معمولی ست ، وقتی از چشم هات می افتدقدر یک جنگ کشته خواهد داد ، مژه گانت به طرفة العینیگرچه هر روز کوچ خواهم کرد، سمت قشلاق های آغوشتچین پیشانی ات فقط کافیست ، ختم گردد به برف سنگینیبین وابستگی و تنهایی ، مرز، تعریف کوچکی داردجمع کن سفره ی خودت را عشق *، خسته ام از مقدمه چینیآرش واقع طلب [ چهارشنبه 16 فروردین1391 ] [ ] [ محمد صفاری ]
[ دوشنبه 14 فروردین1391 ] [ ] [ محمد صفاری ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||